شمارهٔ ۹
رفت سوی خانه چون بنمود روی خویش راتا نماید بر غریبان راه کوی خویش را
در نیابم لذتی از همزبانیهای یاربس که می یابم پریشان، گفت وگوی خویش را
آن پری از من گریزان است و من از انفعالمی کنم پنهان ز مردم جست وجوی خویش را
بس که ورزیدم به او بیگانگی، نزدیک شدکآشنای خود کنم، بیگانه خوی خویش را
با وجود وصل، در دل حسرت دیدار ماندبس که یار از ناز برمی تافت روی خویش را
عالمی شد همچو میلی آهوی سر در کمندچون گشوده از هم کمند مشکبوی خویش را