گنج

شمارهٔ ۲۹۲

۷ بیت
می‌رسی قاصد و دل را به تپیدن داریباز گویا خبر نامه دریدن داری
چون کند غیر سخن، بهر فریب دل منرو بگردانی و خود را به شنیدن داری
آشکارا طلبی باده و نتوان پرسیدکه نهان با که سر باده کشیدن داری
در پی‌اش ای دل مشتاق ز پا افتادیوز هجوم طلب امید رسیدن داری
سر انگشت که چون غنچه سوسن کردیاز پشیمانی خون که گزیدن داری؟
هر زمان شکوه ز افسردگی بزم کنیتا که را باز خیال طلبیدن داری
یار با غیر ازین رهگذر آید میلییک زمان باش، اگر طاقت دیدن داری