شمارهٔ ۲۹۳
ز عشوه بس که مرا بیقرار خود کردیخجل شدیّ و مرا شرمسار خود کردی
درآمدن مگر امروز با رقیبانی؟که وعدهام به سر رهگذر خود کردی
ز حیله تو فزون بود ناامیدی منمرا ز سادگی امیدوار خود کردی
رقیب را که به کوی تو دیر میآیدز التفات مگر شرمسار خود کردی
ببین رقیب، تفاوت میانه من و خویشکه خواریام سبب اعتبار خود کردی
هوای بزم که داری، که بازم از وعدهاسیر سلسله انتظار خود کردی؟
چه شد که میگذری وحشیانه از میلیمگر به تازه کسی را شکار خود کردی؟