گنج

شمارهٔ ۳۴

۵ بیت
در پا غمت چو صید زبون می‌کشد مرامی‌افکند به خاک و به خون می‌کشد مرا
ما خون گرفته‌ایم و دمادم به زور دستدرپای تیغ، بخت زبون می‌کشد مرا
زنجیر زلف او اگر این است، عاقبتسودای عاشقی به جنون می‌کشد مرا
خواری به آن رسیده که بی گفت او، رقیباز بزم همچو شحنه برون می‌کشد مرا
میلی لب فسونگر افسانه‌ساز یاردر تنگنای غم به فسون می‌کشد مرا