شمارهٔ ۳۵
مشو با روی آتشناک، شبها شمع محفلهاکه میسوزند بال آرزو پروانه دلها
دم مردن، به سختی جان من دل از تو برگیرممرا در کار آسان بین چنین افتاده مشکلها
فشاندم قطرههای اشک در کویش، چه دانستمکزان تخم وفا، گلهای حسرت روید از گلها
همان از بدگمانی گوش بر آواز او باشماگر صد بار شبها بشنوم غوغای محفلها
درین ره نیست غیر از جان سپردن چارهای، میلیکه سخت افتادهام از پا ودر پیش است منزلها