گنج

شمارهٔ ۱۴

۶ بیت
زبس که سوخته داغ جدایی تو مرافسرده ساخته در آشنایی تو مرا
چنین که گرم وفای توام، عجب دانمکه ناامید کند بی وفایی تو مرا
فتادی ای دل وحشی به دست سنگدلیبرو که نیست امید رهایی تو مرا
دلا در آتش هجران به حال من رحمیکه سوخت جان ز محبت فزایی تو مرا
دلا به عجز چو در دست و پای او افتیخجالت است ز بی دست و پایی تو مرا
ترا به رندی و مستی شناختم میلیکجا فریب دهد پارسایی تو مرا