شمارهٔ ۲۲۲
هلاک جان خود زان غمزه خونخوار فهمیدمبه جانم کار دارد، از هوای کار فهمیدم
خراب مجلس دوشم، که از اغیار در مستیشکایت گونهای کردی که صد آزار فهمیدم
گمان وعده دیدار او با کس نمیبردمز تاب انتظار آوردن اغیار فهمیدم
چنان امیدواری پشتگرمم داشت در بزمشکه صد عذر صریحم گفت و من دشوار فهمیدم
نگاهی کردی و انداختی در بیم و امیدمچه بود این حرف کز وی مدعا بسیار فهمیدم
ز بدخویی چه کردی با دل آزرده میلیکه امشب داشت آزاری که بیاظهار فهمیدم