شمارهٔ ۲۲۱
چون نظر در خواب بر خورشید رخسارش کنمهر دم از تاب نگاه گرم، بیدارش کنم
او به رغم من نمیآید برون، وز اضطرابهر زمان از انتظار خود خبردارش کنم
آفتاب شوق را چون از وصال آید زوالگرمتر در آشناییهای اغیارش کنم
طفل من محجوب و من بدنام و خلقی طعنهزنسادگی بنگر که میخواهم به خود یارش کنم
آنکه بدمستی به میلی کرد و می با غیر خوردجای آن دارد اگر صد طعنه در کارش کنم