گنج

شمارهٔ ۲۷۹

۶ بیت
دلا چنین مگر از منع یار می‌گذریکه دردمندی و آسوده‌وار می‌گذری
چنین که برزده‌ای چابکانه دامن نازسوی کدام سیه‌روزگار می‌گذری
ز بیم طعنه، به هر کجا روی، به هرکه رسیچو آفتاب، سراسیمه‌وار می‌گذری
به وصل غیر، گمان رسیدنم داریکه می‌رسی به من و شرمسار می‌گذری
ندانم این ز فریب است یا ز جذبه عشقکه هر دمم به ره انتظار می‌گذری
ز خنجر مژه و تیر غمزه معلوم استکه بهر کشتن میلیّ‌زار می‌گذری