شمارهٔ ۱۶۰
سخنم را چو به بزم تو سری بگشایندتا کنی گوش، پیام دگری بگشایند
قاصدان از تو شنیدند سخنها که ز شرمنتوانند زبان در خبری بگشایند
در به در طلبت گشتهام و این هم نیستکه دری بهر چو من دربهدری بگشایند
مژده باد ای دل آزرده که این سنگدلاندر آزار بر آزردهتری بگشایند
دل صیاد وشان صید شود گر ز کمینآهوان تو کمند نظری بگشایند
پرده بگشا که گل روی تو سیراب شودگر بر آن تشنهلبان چشمتری بگشایند
تیر جور تو گر از سینه میلی بکشنددری از غیب به خونین جگری بگشایند