گنج

شمارهٔ ۱۵۹

۸ بیت
ز مجلس دوست رفت و دشمن آمددلا منشین که وقت رفتن آمد
ز جا دشوار خیزم، بس که بی اوز مژگان خون دل در دامن آمد
ز غمناکی، به گوشم صوت مطربملال‌انگیزتر از شیون آمد
زد آتش آه دل در پنبه داغمرا برق بلا در خرمن آمد
به گردن بینمت خون جهانیترا دستی مگر در گردن آمد؟
مرا آن غمزه تیری بر جگر زدکزان صد چاک در پیراهن آمد
نیامد، گر کسی رفت از پی دوستوگر آمد، به کام دشمن آمد
ز من نشنیده میلی وز پی‌اش رفتبه آخر بر سر حرف من آمد