گنج

شمارهٔ ۷۷

۷ بیت
گذشت دور گل و یار سوی باغ نرفتکه آفتاب به نظّاره چراغ نرفت
ز بوی نافه چین، همچو داغ لاله مراخیال کاکل نورسته از دماغ نرفت
ببین نهایت دلبستگی که خون مرابه رنگ برگ گل از دامن تو داغ نرفت
به روز واقعه در دشت غم سیه‌پوشیبه ناله بر سر مجنون به غیر داغ نرفت
چو دید مرغ چمن را به سوی گل نگراندگر ز غیرت خوبی به گشت راغ نرفت
دگر به بزم رقیبان نرفته، یا ز فریبمرا چو بر سر ره دید، بی‌سراغ نرفت؟
هزار شکر که تا میلی از فراق نمردبه رغم بوالهوسان از پی فراغ نرفت