شمارهٔ ۷۶
چو دل فتاد ز پا، غمزهاش ز کین برخاستچو زخم خورده که خونریزیش از کمین برخاست
ز ناامیدی همصحبتان او خجلمکه از نشستنم آن سرو نازنین برخاست
به خواب اگر نه شهیدی گرفت دامانشچرا ز خوابگه ناز شرمگین برخاست
رقیب از نگه دور دوست، شادم یافتبه غایتی، که ز پهلوی او غمین برخاست
چنان شکفته برآمد به دار، میلی زارکه از نظارگیان بانگ آفرین برخاست