شمارهٔ ۱۰۲
نیم بسمل شدم از غمزه خودکامی چنددر دل آرام ندارم ز دلارامی چند
عقل، بسیار به هشیاری خود مغرور استساقیا خیز و بده ازپی هم جامی چند
با همه بیگنهی خوشدلم از بسمل خویشگر به سوی من افتاده، نهی گامی چند
عهد را پاس مدار و به سر وعده میاکه تسلّیست دلم با طمع خامی چند
قانعم شوق به این ساخته کز بهر فریبآورد غیر به سویم ز تو پیغامی چند
هر که در عربده بدمست مرا دید به خویشصد دعا کرد به شکرانه دشنامی چند
از قیاس دل خود یافته میلی که ز توچه رود بر دل شوریده سرانجامی چند