گنج

شمارهٔ ۹۵

۶ بیت
ز بس که شوق مرا برقرار نگذاردنشسته‌ام به سر راه یار نگذارد
چنان ز من گذرد سرگران، که طعنه غیرمرا به رهگذر انتظار نگذارد
به بزم یار ز اندیشه عتاب، مراخیال شکوهٔ بی‌اختیار نگذارد
هجوم شوق من از حد گذشت و می‌ترسمکه پای عهد ترا استوار نگذارد
ز گرامی‌اش غرضی غیر ازین نمی‌یابمکه خجلتم به سر رهگذار نگذارد
نهان گذشتن آن پرفریب، میلی رابه هیچ رهگذر امیّدوار نگذارد