شمارهٔ ۹۴
شب، خواب پی به حال خرابم نمیبرددر سینه میخلی تو و خوابم نمیبرد
نومیدیام ببین که رقیب آشناییاترشکم نمیفزاید و تابم نمیبرد
رنجیده آنچنان، که گرم خود طلب کندسویش کسی ز بیم عتابم نمیبرد
وقت سوال یار ز بس مضطرب شوماز شرم، انتظار جوابم نمیبرد
رسواییام رسیده به جایی که همنشیندیگر به بزم او ز حجابم نمیبرد
قاصد ندیده در طلبم رغبتی ز یارکآهسته آمد و به شتابم نمیبرد
میلی شدم چو کاه و ز بار گران غمتوفان اشک بر سر آبم نمیبرد