شمارهٔ ۹۳
چو مرا به بزم بیند، زمیان کنار گیردعجب است کاین قدرها، ز من اعتبار گیرد
ز تپیدن دل خود، شب هجر در عذابمکه غمت نمیتواند که در آن قرار گیرد
ز دل رمیدهٔ من، عجب است عالمی راکه چو صید خون گرفته، ره آن سوار گیرد
به رهش نه ناصح آمد، ز پی نصیحت منکه به این بهانه او هم، سر راه یار گیرد
ز سر گناه میلی بگذر، مگیر برویکه عنان چون تو مستی، نه به اختیار گیرد