شمارهٔ ۶۰
باز تیر مژه بر جان بلاکش زد و رفتهمچو برق آمد و در خرمنم آتش زد و رفت
باز سر در پی دیوانه سواری دارمکه ره قافله عقل، پری وش زد و رفت
دادخواهانه دویدم که عنانش گیرمدر عتاب آمد و مهمیز بر ابرش زد و رفت
زلف او با همه آشفتگی آمد به دلمطعنه تفرقه بر جان مشوش زد و رفت
میلی آمد به خود از مستی شب، وقت صبوحبار دیگر دو سه جام می بی غش زد و رفت