گنج

شمارهٔ ۶۱

۷ بیت
ای مرغ دلم فاخته سرو بلندتزلف تو کمند و دل من صید کمندت
بر من که تو را صید زبونم نکشی تیغآزرده دلم از دل دشوار پسندت
تا چشم بد غیر، گزندت نرساندخال رخ خوبان دگر باد سپندت
بر جان و دلم غمزه و زلف تو گواهندکاین کشته تیغت شد و آن بسته بندت
زنهار دلا دامن خوبان مده از دستهرچند که این طایفه از پای فکندت
ناصح ز فسون تو جنونم شده افزونصد شکر که بی‌سود نبود این همه پندت
میلی تو به صد بند به اصلاح نیاییرفت آنکه دگر پند بود فایده‌مندت