شمارهٔ ۷۲
چمن کز گل و غنچه بویی نداشتسرو برگ جام و سبویی نداشت
ازان حال من دوش پرسید یارکه با دیگری گفتوگویی نداشت
حریفی که بر گریهام خنده زدسر و کار با تندخویی نداشت
به همراهیام غیر در کوی یارنیامد، مگر آبرویی نداشت
چنان بودم از بخت خود ناامیدکه هرگز دلم آرزویی نداشت
در دوستی کوفت میلی، مگرکه اندیشه از جنگجویی نداشت