شمارهٔ ۷۳
گلگون قبای من که بر ابرش برآمدهستتوفان آب بر سر آتش برآمدهست
مجنون آن فرشته خصالم که از حیاپنهان ز چشم خلق، پریوش برآمدهست
هنگامه زود برمشکن از هوای خوابامشب که با تو صحبت ما خوش برآمدهست
از بس که در تنم ز تب مرگ، جان بسوختامروز همچو دود ز آتش برآمدهست
میلی نسیم آه تو گویا برو گذشتکان خطّ نو دمیده مشوش برآمدهست