شمارهٔ ۱۴۱
اول عشق است، جای بیوفاییها نبودزود مستغنی گذشتی، جای استغنا نبود
ناامیدی بین که دارد خوشدلم با یک نگاهآنکه شاد از وی به صد پرسش دل شیدا نبود
نوگرفتاری به راه امروز گویا دیده استورنه دیروز این قدر مستغنی و خودرا نبود
از چه بود آن اضطراب و گرمی افروختنقتل چون من ناکسی را حاجت اینها نبود
تاجر عشقت متاع دل به نقد غم خریدورنه هرگز در ضمیرم فکر این سودا نبود
تا نبود آموزگار یار و میلی حسن و عشقآنچنان نامهربان و اینچنین رسوا نبود