شمارهٔ ۱۴۰
باز دل چشم هوس در پی داغی داردباز پروانه ما رو به چراغی دارد
میرود بیسر و پا، سر به هوا، ناپرواباز شوریدهدل، آشفته دماغی دارد
عمرها پای طلب داشت به دامان شکیبباز افتاده به راهیّ و سراغی دارد
شب ز سودای تو با داغ جنون دلگیرمکه درین خانه تاریک، چراغی دارد؟
هر که گردیده به طرف سر کویی خرسندنه سر سروو نه اندیشه باغی دارد
داده میلی ز جنون دامن ناموس ز دستزده بر عالم عرفان و فراغی دارد