شمارهٔ ۵۳
وه که بر هر سر ره بیسر و پایی دگر استبس که هر لحظه گذار تو بهجایی دگر است
حال خود چون به تو اظهار کنم در مستی؟که ز هر جام، ترا شرم و حیایی دگر است
دل بیچارهام از آرزوی بالایشدر بلاییست که هر چاره بلایی دگر است
بعد صد وعده خلافی، بنگر سادگیامکه ز هر وعده مرا چشم وفایی دگر است
دل چرا بر سر کویش نگشاید امروز؟یار هرجایی ما گر نه به جایی دگر است
چون کشی تیغ جفا بر سر میلی، دگریکاش دست تو نگیرد، که جفایی دگر است