شمارهٔ ۵۲
میا به پرستش من، چون امید صحت نیستبه حال مرگ مرا دیدن از محبت نیست
به غایتی هوس گفتوگوست با تو مراکه تاب خامُشیام با وجود حیرت نیست
کنون که جان به لب آمد مرا، دمی بنشینمرو، که وقت چنین رفتن از مروّت نیست
خطت نقاب حیا برفکنده و ز حجابهنوز با تو مرا آرزوی صحبت نیست
ز بی وفایی خود، گرچه شرمسار منیهنوز پیش توام جرئت شکایت نیست
تو با رقیبی و میلی تغافلی داردتغافلی که کم از صد نگاه حسرت نیست