شمارهٔ ۵۱
غافل به من رسید و وفا را بهانه ساختافکند سر به پیش و حیا را بهانه ساخت
تا از جفای او نرهم، خون من نریختبیرحم، ترس روز جزا را بهانه ساخت
از بزم تا ز آمدن من برون رودبرخاست گرم و دادن جا را بهانه ساخت
میخواست عمرها که شود مهربان غیرنامهربان، ستیزه ما را بهانه ساخت
میلی، ترا ز ننگ نیاورد در کمندکوتاهی کمند بلا را بهانه ساخت