شمارهٔ ۱۲۳
چون شدم بسمل، به دستم دامن قاتل نماندتا قیامت غیر ازینم حسرتی در دل نماند
سر به پا آن سروقامت را نماندم هیچ بارکز سرشکم چون صنوبر پای او در گل نماند
عشق تا آگه شدم صد رخنه در جان کرده بودهیچ عاقل ز آفت دشمن، چنین غافل نماند
میکشان را طعن بیهوشی مزن ای هوشمنداز می عشق است کز بویش کسی عاقل نماند
از شراب عشق، کیفیّت چه حاصل کرده بودآنکه در غوغای محشر مست و لایعقل نماند
طاق ابروی بتان راهر مسلمانی که دیدهمچو میلی سجده محراب را مایل نماند