گنج

شمارهٔ ۹۰

۶ بیت
کو بخت آنکه یار شکایت ز من کندچندان‌که مدعی نتواند سخن کند
گردد هزار تازه گرفتار، ناامیدگر شکوه‌ای دلم ز تو پیمان‌شکن کند
گر بیم سرگرانی او نیست غیر رامنعم چرا ز همرهی خویشتن کند
آن طالعم کجاست که از پهلوی رقیبقتل مرا بهانهٔ برخاستن کند
او می‌کند سوال و زبان در جواب اواز اضطراب دل نتواند سخن کند
میلی هزار حیف که آن می پرست راذوق شراب، ساقی هر انجمن کند