گنج

شمارهٔ ۲۳۸

۵ بیت
نباشد چاره‌ای درآرزویش غیر جان دادنکه باشد عیب پیش غمزه‌اش رسم امان دادن
ز غوغای هوسناکان به این امید خرسندمکه خواهد بدگمانیها به یادش امتحان دادن
ز بی‌تابی هلاک مردنم، هرچند می‌دانمکه غم دست از گریبانم نمی‌دارد به جان دادن
به کویش چون روم، بیگانهای همره برم با خودکه دل را از تغافل کردنش تسکین توان دادن
به وقت شکوه‌اش جرمم یقین از بی‌گناهی شدمرا میلی تو می‌بایست حرفی بر زبان دادن