شمارهٔ ۲۳۷
درآید هر کجا در جلوه ناز آفتاب منمرا رسوا کند تغییر حال و اضطراب من
من رسوا ازان در خون فتادم بر سر راهشکه برگردد، چو بیند بوالهوس حال خراب من
نبینم پیش کس با این هجوم شوق، سوی اوکه میترسم خجل گرداند او را اضطراب من
ز بس در عشق خوارم، آشنایی را که میبینماگر صد حرف میپرسم، نمیگوید جواب من
هوای خواب کردم تا ز هجران وارهم میلینرفته چشم من در خواب، هجر آمد به خواب من