شمارهٔ ۱۷۶
چندان شب غم آه دل تنگ برآوردکآیینه صبح از نفسش زنگ برآورد
سرگرم به رسوایی عشقیم که ما راز اندیشه ناموس و غم ننگ برآورد
در خرمن صبر من دیوانه زد آتشهر آه که دور از تو دل تنگ برآورد
لاله پی بگرفتن دامان تو دستیستکز خاک، شهید تو به این رنگ برآورد
شد بر رخ میلی در غم بسته که آن شوخاز آب و گل صلح، در جنگ برآورد