شمارهٔ ۱۷۵
باز آمد و ز عربده شرمنده رنگ بودمایل به آشتیّ و پشیمان ز جنگ بود
ای حسرت از دلم برو امروز، کان گذشتکاین خوان تنگ عیش بر امید تنگ بود
آخر کبوتر حرم التفات شدمرغ دلم که باز ستم را به چنگ بود
از شیشه صافتر شد و از موم نرمترآن دل که شیشه دل ما را چو سنگ بود
شکر خدا نصیب همای نگاه شداین مشت استخوان که نشان خدنگ بود