شمارهٔ ۱۴۵
او درین نظاره کز تن جان محزون میرودمن به این خوشدل که جان دشوار بیرون میرود
هر که میآید پی نظاره جان کندنممیکند نفرت که با حال دگرگون میرود
آن شکار تیر کاری خوردهام کز قتل منعمرها رفت و هنوز از زخمها خون میرود
با کدام امیدواری، حیرتی دارم که دلبر سر راهش درین ایام، افزون میرود
با چنین جذبی که بیرون میکشم از خانهاشگر نگردم بیخبر، از پیش من چون میرود؟
از کششهای کمند شوق بیرون ماندگانهر زمان از بزم، بیتابانه بیرون میرود
وه چه شوق است این، که میلی میکشد زان تندخوبهر یک دیدار صد آزار و ممنون میرود