شمارهٔ ۲۴۵
ای مایه آزار دل، فکر دلزاری بکنشکرانه آزادگی، یاد از گرفتاری بکن
غمزهزنان، جولانکنان، با این و با آن همعنانز افتادگان چون بگذری، رو در قفا باری بکن
ای قتل مردم کار تو، باقیست چندین جان هنوزبیکار منشین جان من، تا میتوان کاری بکن
... آزردهدل میبینمتبا من گذار این درد دل، ترک دلآزاری بکن
در راندن هر بوالهوس، گشتی به بدخویی مثلچون با ستم خو کردهای، با عاشق زاری بکن
بیماری میلی مگر یابد علاج از تیغ توچون میتوانی، رحمتی برحال بیماری بکن