شمارهٔ ۱۸۳
دل من چون مرغ بسمل، دمی آرمیده باشدکه به خاک و خون به راهش، دو سه دم تپیده باشد
ز ستمگری پیشمان شده و در اضطرابمکه ز کردهها مبادا المی کشیده باشد
چو رسد رقیب غمگین، ز پی تسلّی خوددهم این قرار با خود که ترا ندیده باشد
چو رقیب دید سویم، به دلم فتاد آتشکه به خاطرش مبادا مه من رسیده باشد
چو رسد رقیب خوشدل، شود اضطرابم افزونکه مگر ز مرگ میلی، خبری شنیده باشد