گنج

شمارهٔ ۱۸۲

۷ بیت
ره غلط کرده خیالش به دل ریش آمدهمچو شاهی که به ویرانه درویش آمد
خواری و زاری من دید و به حالم نگریستآشنایی که درین گوشه مرا پیش آمد
هیچ کس در پی رسوایی دل نیست، ولیچه توان، چون ز تحمل غم دل بیش آمد
نقد جان بر سر دل عاقبت‌الامر نهادهر که سوی تو به دنبال دل خویش آمد
نیش عقرب ز یکی بیش ندیدیم، ولیعقرب زلف ترا هر سر مو نیش آمد
ای مسلمان که دل اندر گرو دین داریبر حذر باش که آن کافر بد کیش آمد
لب پر شور تو در خاطر میلی بگذشتتازه بازم نمکی بر جگر ریش آمد