شمارهٔ ۳۰۴
همانا در میان با غیر، حرف قتل من داریکه سویم گوشه چشمی دراثنای سخن داری
چه بد کردم که واگردانمش، من کیستم باریکه از کین هر زمان اندیشهای با جان من داری
به یکبار از درون آزردگان خار در بسترمباش آسوده دل، هر چند گل در پیرهن داری
هنوز ای دل نهای نومید از پرسیدنش، گویاکه در اثنای جان دادن، امید زیستن داری
ازان زلف سیهپوش تو شد چون حلقه ماتمکه از دلها مصیبتخانهها در هر شکن داری
به وقت گفتوگویم روی برتابیّ و من خود رادهم تسکین که شاید گوش برآواز من داری
ز تنها ماندگیها این فراغت یافتی میلیکه اکنون با غمش همخوابگیها در کفن داری