شمارهٔ ۱۵۶
داد ازان دم که با دل ناشادمن کنم داد و او کند بیداد
مست من عهد کرد و میترسموقت هوشیاریاش نباشد یاد
بعد صد امتحان، ز سادهدلیتکیه کردم به عهد بیبنیاد
بیخودیهای مجلس شب راخجلت روز من به یادش داد
این چه شوق است کز تصور تودل خلقی در اضطراب افتاد
پا نهادیم بر سر دو جهانما و عشق تو، هرچه بادا باد
بهر زنجیر زلف او میلیداد سر رشته خرد بر باد