شمارهٔ ۱۶۶
آن پری چون زلف در پا میکشدخلق را در دام سودا میکشد
میشوم آسوده گر دست اجلاز دلم تیر جفا وا میکشد
آه کز بیچارگیها مرگ هماز سر بیمار غم، پا میکشد
دل هم آزاری اگر از دیده دیدانتقام خویش از ما میکشد
وه که میلی را دوا از یاد رفتبس که درد بیمدوا میکشد