شمارهٔ ۱۶۵
دمی عاشق ندید او را، وگر دیدبه صد درد دل و خون جگر دید
دل از یک جرعه وصل تو عمریخمار غم کشید و دردسر دید
خدنگش را دلم تا رهگذر شدهزار آسودگی زان رهگذر دید
دلم راسر به صحرا داد یکسرکه زخم صید خود را کارگر دید
رقیب او را سگ دنبالهرو بودز یک تیر تغافل، باز گردید
دلم در بزم او تا با خبر شدمرا بیهوش و خود را بیخبر دید
دلا از دلبران قطع نظر کنکه میلی هرچه دید از یک نظر دید