شمارهٔ ۱۳۲
بیرحم من از من سفر خویش نهان کردتا خاطر ازو خوش بود، اما نتوان کرد
از شوق عنانگیری او جان به لب آمدهرگاه دلم اندیشه آن دست و عنان کرد
فریاد که در عشق تو خود را و مرا غیراز طعنه بیفایده رسوای جهان کرد
عام است چنان گرمی عشق تو، که ما راافسرده ز همصحبتی همنفسان کرد
گر بیسبب آزرده شد آن شوخ ز میلیغم نیست، همین بس که ز اغیار نهان کرد