شمارهٔ ۹۸
بس که قاصد را بیازارد چو نام من بردرحم نگذارد که بگذارم پیام من برد
برنگردد قاصد از شرم جواب تلخ اوچون پیام من بر شیرین کلام من برد
مرغ دل بستم پی صیدش به دام آرزوآه اگر آن مرغ وحشی پی به دام من برد
رشک دارم بر قبول آنکه پیش از دیگرانمژدهٔ مرگم به سرو خوشخرام من برد
خاطرم جمع است از بدگویی دشمن، که یارگوش بر حرفش نیندازد چو نام من برد
تلخ باشد زهر مرگ، اما ز شیرینی هنوزمیتواند تلخی هجران ز کام من برد
رام شد وحشی دل میلی به او، وز سرکشیهر زمان آرام از آهوی رام من برد