شمارهٔ ۱۹۰
جان ندادهست بَرَت عاشق بیمار هنوزباش یک دم که نگردیده سبکبار هنوز
نیمبسمل شدم از آهوی صیدافکن توچه کند تا به من آن غمزهٔ خونخوار هنوز
ریختی خون من و سوی تو نگشایم چشمدارم از خوی تو اندیشهٔ بسیار هنوز
غیر را یافتم افسرده و از سادهدلیراز خود گفتم و او بوده گرفتار هنوز
منفعل نیست ز همراهی میلی، گویانیست از عاشقیاش یار خبردار هنوز