شمارهٔ ۲۷۲
ای جان تلخکام، خراب از چه بادهایکز پا فتادهایّ و دل از دست دادهای
ای دیده در مشاهده کیستی، که بازهر سو به روی خود در حیرت گشادهای
ای صبر، هر زمان ز زمان دگر کمیوی درد، هردم از دم دیگر زیادهای
شوخی که وعده داشت به من، دوش میگذشتگفتم به خود که بهر چه روز ایستادهای؟
برخاستم که در پیاش افتم، به ناز گفتبنشین که در خیال محال اوفتادهای
گفتم بیا به وعده وفا کن، به عشوه گفتخوش بر فریب وعده ما دل نهادهای
گفتم امیدها به تو دارم، به خنده گفتمیلی برو برو که تو بسیار سادهای