گنج

شمارهٔ ۲۰۲

۵ بیت
از شکر خنده آن گل به من افتاد آتشغنچه بشکفت و به مرغ چمن افتاد آتش
نیست پر خون کفن کشته عشقت، که به دلآه او شعله زد و در کفن افتاد آتش
مانده عریان تنم ای شمع که از سینه چاکشعله زد آهم و در پیرهن افتاد آتش
خوی هر چند به نادیدن رویت کردمروی بنمودی و در جان من افتاد آتش
شمع بزم دگرانی تو و میلی از رشکگشت پروانه و در انجمن افتاد آتش