شمارهٔ ۲۸۶
من و آرزوی بزمی که ز حال من بپرسیچو کسی دگر نماند، ز ملال من بپرسی
به حضور غیر، کردی نشنیده پرسشم راکه ازو به این بهانه، ز سوال من بپرسی
ز تخیّل تو چندان شود اضطرابم افزونکه به خاطرم نیاید، چو خیال من بپرسی
ز حیا نظر به سویم نکنی، خوش آنکه از میتو به حال خود نباشیّ و ز حال من بپرسی
به فراق، آنچنانم بگذشت عمر، میلیکه خجل شوم چو حرفی ز وصال من بپرسی