گنج

شمارهٔ ۲۸۵

۷ بیت
زود از بزم تو برخیزم چو یار من شویترسم آید غیر و ناگه شرمسار من شوی
گرچه می‌دانم نمی‌آیی برون، از اضطرابمی‌کنم کاری که آگه ز انتظار من شوی
تا نبینی سوی من، خود را نمایی شرمساربا هوسناکان به راهی چون دچار من شوی
بی‌جواب نامه آیی سویم ای قاصد، که بازحسرت‌افزای دل امیدوار من شوی
ترسم از بسیاری ناسازگاریهای توشرم نگذارد که دیگر سازگار من شوی
بس که داری تهمت‌آلودم به عشق دیگرانترسم آخر زین سخنها شرمسار من شوی
همچو میلی در غم آنم که گاه آشتیدر عتاب از شکوه بی‌اختیار من شوی