شمارهٔ ۱۹۶
شوم از مدعی خوشدل، چو بینم از تو خشنودشبه امّیدی که وصل آبی بر آتش میزند زودش
چو نتوان پیش مردم، خوارتر شد زین که من هستمنمیدانم دگر از خواری من چیست مقصودش
ازو رنجیده غیر و میکند اظهار خشنودیمیان آتش و آبم ز شُکر شکوهآلودش
چه شد از خندهات گر خون دل از دیدهام سر زدکه خوناب از جراحت رفت چون کردی نمکسودش
منم از ناوک آن غمزه چون صیدی که بر حالشترحّم میکند صیاد و بسمل میکند زودش
دمی ظاهر شود داغ دل میلی که چون لالهفرو ریزد ز باد آه، جسم درد فرسودش