گنج

شمارهٔ ۱۹۷

۶ بیت
چون شمع درآ سرزده و بزم‌نشین باشغارتگر دل، آفت جان، رهزن دین باش
ای دل که ترا گفت که مشنو سخن کس؟جان ده به نکویان و بدِ روی زمین باش
شادم که ز بیداد تو مرگم شده نزدیکامروز دگر بهر خدا بر سر کین باش
چشمان تو هرجا که درِ فتنه گشایندگویند اجل را که برو گوشه‌نشین باش
دل می‌دهد از دیدن دلدار، خبرهاای دیده دمی بر سر راهش به کمین باش
مگذار که میلی رود آزرده ازین شهربا او دو سه روزی به تکلّف به ازین باش