شمارهٔ ۲۳۱
چند از کوی تو چون باد نیاسوده رومشادمان آیم و با گرد غمآلوده روم
مهچو گل وقت هلاکم بگشا لب، مپسندکز جهان یک سخن از لعل تو نشنوده روم
او برون ناید و سوی درش از غایت شوقمیروم، گرچه یقین است که بیهوده روم
تا کس از زردی رخسار، مرا نشناسدسوی او چهره به خون جگرآلوده روم
شادمانم که مرا شوق به سویش آردمیلی از کویش اگر با تن فرسوده روم